✳️ درباره کتاب
داستان کتاب در دوران سه پادشاه عثمانی ، سلطان سلیمان ، سلطان سلیم و سلطان مراد ، اتفاق افتاده است. در این رمان ، استانبول در مرکز توجه الیف شافاک قرار گرفته است؛ شهری جادویی که روی تپه ها بنا شده است ؛ شهری که جهان با فیلش به آن جا می رسد و بی خبر از ماجراها و سرنوشتی که زندگی را از این رو به آن رو خواهد کرد، به قصر سلطان سلیمان راه پیدا می کند؛ شهری با مردمان و نژادهای گوناگون ؛ شهری که بزرگترین بناهایش را استاد سینان ، یکی از شخصیت های اصلی داستان ساخته است.
لیلی شانه هایش را راست کرد ، انگار تصمیمی گرفته بود :"من معشوق را دوست دارم ، معشوق هم مرا دوست دارد. به هر حال در این دنیا کارهای دیگری هست که ممکن است از انجامشان پشیمان شده باشیم : حرص ، بد کرداری ، طمع به دست آوردن قدرت ، دروغ. انسان باید از این ها خجالت بکشد. اما عشق ؛ چرا باید از عشق خجالت بکشیم؟"